3568 Street Name, City Name, United States
880 4343 901 98+ info@barane-eshg.ir

حس ششم

بنام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید.

نمی دانم چرا همه تصور می کنند آفتاب را بیشتر از باران دوست دارم.

آفتاب هم خوب است امّا گمان میکنم بیشتر برای گیاهان مخصّوصا گل آفتابگردان و کمی هم برای یخ نزدن و زندگی و گرم شدن

اما باران بیشتر خوب است و برف زیباست نه به اندازه باران، و شاید چون همیشه تخته کلاس ها سیاه بود و برف سفید

اما نمی دانم چرا باز باران از سپیدی بهتر است

گرچه گاهی به خودم می گویم کسی که بخواهد در باران بیاید آن هم بدون چتر بی گمان در برف هم خواهد آمد

اما کی؟

آیا این حس به یک فلسفه قدیمی یا یک تکّه عرفان بشری بر می گردد و چه کسی می آید، و سواری از دور یا به رویای اغلب پسرهایی که سالهاست نه به اندازه من، شاید دیرتر از نوشتن مشق کسی در باران آمد، انتظار شاهزاده ای سوار بر اسب سپید را می کشند که بیشترشان هم هرگز نمی آیند.

چرا آدم ها برای کاری که فقط مال خودشان است هیچ وقت دیر نمی کنند اما اگر خدایی نکرده ذرهّ ای از آن کار به کسی برگردد تا می توانند تاخیر و بگذریم….

شاید خیلی ها هستند که می خواستند خود را جای گمشده من جا بزنند اما آنها بارانی داشتند اما بارانی نبودند.

کسی که چتر دارد کمتر می تواند بارانی باشد، من باران خورده را ترجیح میدهم تنهایی باشد و انتظار و خیال کسی که قرار است در باران بیاید.

این هم یادم هست نمی دانم چرا توی کتاب فارسی من آن کسی که تند آمده بود شاید برای رفتن عجله زیادی داشته و باید می رفته سراغ کس دیگری که دلش مثل من است .

او گفت زندگی رسم خویشاوندیست

                            من می گویم زندگی رسم خویشاوندی نیست  

زندگی اجبار است

                         لاجرم باید زیست

(کسی که راه رسیدن به تو را بلد است اما نام شاعراین شعررا نه)

 

7 thoughts on “حس ششم”

  1. نواهایی عاشقانه اش رابه قلب باران سپرد

    بارانی که هر ثانیه اش خاطره بود…

    خاطره ای سرشار از غم….

    اندوه…

    دلتنگی….

    دلتنگی…

  2. تنها دل گفت:

    چشمهایت

    باران عشق است

    وقتی بر من بارید

    با چتری در دست

    خیس چشمانت شدم

     

    سلام مهربان

    متن زیبا و تعمق انگیزی هست

    ممنون از حضورت و دعوت زیبایت …

     

    1. Bahman گفت:

      سلام

      ممنون که سر زدید

  3. تنها دل گفت:

    موهایت را

     

    کوتاه کردی

     

    و من

     

    شعرهایم را …..

     

    بهرام-ط

  4. تنها دل گفت:

    هرگز چشمانت را برای کسی که ،
    معنی نگاهت را نفهمید ، گریان مکن !
    قلبت را خالی نگه دار …
    و اگر روزی خواستی …
    کسی را در قلبت جای دهی ،
    سعی کن فقط یک نفر باشد …
    و به او بگـو :
    تو را کمتر از خدا …
    و بیشتر از خودم دوست دارم … !

    "چارلی چاپلین"
     

  5. تنها دل گفت:

    بی خیال تمام هیاهوی اطراف

    بر ساحل زندگی قدم می زنم

    بی خیال فکر تو

    دنیای خود را نقاشی می کنم

    بی خیال تمام آنچه باید باشد

    نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

    بی خیال همه رفت ها

    به داشته های خود دل می بندم

    اما

    بگذار قدم بزنم…

    قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

    این روزها…

    غروب عشق برای من

    حیات دوباره خورشید

    در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست!

    نسیم دریا بر لبانم می نشیند

    با خود می اندیشم

    گویا

    عشق در همین حوالی ست…

    و باز می گویم

    شاید

    تا غروب عشق

    نیمروزی باقی ست…
     

  6. tangsiri گفت:

    درزمستان زندگی میکردم
    تو آمدی بهار آمد
    اما چه زود رفتی 
    وباردیگر زمستان آمد
    حتی نماند ی تا پاییز را با تو تجربه کنم
    (هذیانی ازخودم)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *