3568 Street Name, City Name, United States
880 4343 901 98+ info@barane-eshg.ir

تا غروب عشق…

بی خیال تمام هیاهوی اطراف

بر ساحل زندگی قدم می زنم

بی خیال فکر تو

دنیای خود را نقاشی می کنم

بی خیال تمام آنچه باید باشد

نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

بی خیال همه رفت ها

به داشته های خود دل می بندم

اما

بگذار قدم بزنم…

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

این روزها…

غروب عشق برای من

حیات دوباره خورشید

در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست!

نسیم دریا بر لبانم می نشیند

با خود می اندیشم

گویا

عشق در همین حوالی ست…

و باز می گویم

شاید

تا غروب عشق

نیمروزی باقی ست…

حس سوم

   بنام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد

یه باردیگه خاطراتی روکه واسم گذشته رو میخوام بنویسم  گاهی دلم می خواد بدانی حال من چگونه است اما بدان من همیشه حال تو رامیدانم.اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یکبار تنفست میکنم.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.

آن وقت ها می گفتند او در باران آمد ومن از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم بی آنکه بدانم گمشده ام کیست و دیروز هر چه نگاه به پنجره ریختم او نیامد و نمی آیی. میدانم که قرار نبود بیایی  وچه زیبا میشود کسی وقتی قرار نیست.

اولین باری که رفتی هنوزاین معما را نمیدانستم  اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتنت نوعی ماندنست و تو رفتی که بمانی و ماندی.آنقدر ماندی و از آن سوی دور دستهای مدیترانه برایم خواندی که من با تو و بی تو  برای تو نوشتم.

                                                                                                           در انتظاردر انتظار نگذاشتنت…

حس دوم

 به نام معبود عشق و دلبستگی

هر کدام از خط ها و خاطرات چندین بار اقبالشان را آزمودند و گاه دلخوش و گاه دیگر پریشانم کردند.ستاره ها را که دیگر حرفشان را نزن از تمامشان بیزارم انگار زمانی که خورشید برای تولد آنها نور پخش میکرد آن دو ستاره من وتو جایی پشت ساحل آسمان برای به دنیا نیامدن مشغول نذر و نیاز بودن شاید هم آمدند و مدتهاست رفتند گل بچینند.

انگار کسی چه میدانم دستی نامرعی کوک کیتار اعصاب نازنینت را برهم زده است و شاید هم این سیم برای نواختن ترانه هایت مناسب نیست که کمتر سراغ دست نوشته و نوشتن میروی آخر حالاها فقط چیزها دل آدم ها را نمیزنند مُد شده گاهی آدم ها کسانشان را هم عوض میکنند  خلاصه که خلاصه اش کنم این باراز اون دفعه بود که هیچ بهانه نبود برای نوشتن خاطرات.یاد قانع کننده ترین دلیل عالم افتادم این بار دلم خواست تا بی بهانه بنویسم و من هم نوشتم و حالا چون تقریبا چیزهایی که دلم دلش میخواست بدانی را گفت و من تجربه کردم و برایت نوشتم دیگر حرفی نیست،جزء این که چشمهای روشنت یکم کاشکی هوای مرا داشت.فقط همین،کسی که دست خودش نیست اما اگر نخواهد هم،همیشه به تو فکر میکند…

** کسی که هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارد**

حس اول

بنام سر فصل همه خاطرات چه آنهایی که نوشته شدند و چه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشود. 

یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین… به علامت جواب هایی که نگرفتم ویک دقیقه سکوت!به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار تو مردند.به فرض که دلت نخواست!به فرض که حوصله ات نیامد!به فرض که لایقش نبودم!به فرض که دوستم نداری!نه خودم نه خاطراتم!!!این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیلی هم خودش کلی دلیل است.این بار دیگر خاطراتم را برایت می نویسم که در تنهایی زمستان برای خودم نوشتم وبرای تو پاره کردم.حقیقتش فکر می کردم اگر می خواست از زبان خوشت بیاد حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حال این را هم امتحانش می کنم

 ** گر ز آزردن من هست غرض مردن من**

   ** مردم آزار مکش از پی آزردن من**

نمیدونم این شعرو برای چی نوشتم شاید الان از زندگی خسته شدم و دیگه نمیخوام وجود این دنیا رو باور کنم شاید رویاهایم به واقعیت نپیوست و به خاطر همین مردن را برای زنده بودن بیشتر ترجیح میدم.

برای اولین بار کافیه دیگه بیشتر از این نمیتونم بنویسم.

مرا ببخش


مرا ببخش که ساده بودنم

دلت را زد…
مرا ببخش اگر عشق ورزیدنم

چشمانت را بست…

می روم تا آنان که تواناترند،
تو را به اوج بودنت برسانند…

چشمان بسته

دوست داشـتن را در چشمـی بجــوی

که حتـــــی وقتی بستـــــــه است

رویــــــای تو را در خواب بیند
با چشمـــــان بستــــه بیـادتــــم….