3568 Street Name, City Name, United States
880 4343 901 98+ info@barane-eshg.ir

زیر باران…

در زیر باران نشسته بودم، چشمم را به آسمان دوخته بودم،
چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم،انتظار می کشیدم،انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند، تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود،
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند،صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود، خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران،!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم، می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است،اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود،
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!، من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند،
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود،و یا اینکه ناپدید شود!، من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!، همان رنگ باران عشق من،!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!، انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!،
باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد،و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما،! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم، آنقدر انتظار کشیدم تا،قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم، قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند، آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود، قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد، نگاهم همچنان به آن قطره بود،طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند،
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست،چه لحظه قشنگی،در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد،اشکهایم با آن قطره یکی شده بود،احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته،به قطره وابسته شدم، آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود،همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد

نمیدانم

نمیدانم . . .
شب ها من شاعر می شوم . . .
و تورا غزل باران می کنم . . . !!
یا . . .یا تو بهانه میشوی . . .
و من غزل غزل می بارم !؟!

حالم خوب است

 به كوری چشم تو هم كه باشد

 حالم خوب ِخوب است

 اصلا هم دلم برایت تنگ نشده

 حتی به تو فكر هم نمیكنم

 باران هم تو را دیگر به یاد من نمیآورد

 مثل همین حالا كه میبارد…

 لابد حالا داری زیر باران قدم میزنی . . .

 اما چترت را فراموش نكن ! لباس گرم را هم!

غلط کرده باران

غلط کرده باران
حالا که مرا به تو بد عادت کرده
بی تو می بارد روز و شب
بی خستگی!
من اینجا ! تو آنجا ! و نگفتم چرا غمگینم !
 غلط کرده باران !

دیریست باران نمی بارد

تنها باران است که گاهی

 در اوج تنهایی من

 در آن لحظه که هیچ کس نیست،

 با من از تو می گوید …

 ولی درد من این است که

 دیریست باران نمی بارد !

بارن که می آید

باران که می آید

حضور مبهم یک هیچ مرا فرا می گیرد

تپش های قلبم به شماره می افتد

دم می رود و بازدم به سختی باز می گردد

دلم سخت می گیرد.

و باز باران

چقدر این صدا برایم آشناست

صدای هق هق گریه های آسمان را میگویم صدای بارش باران را…

بارها آنرا از اعماق وجودم شنیده ام صدایی است که

رنگ تنهایی دارد بوی فراق و درد دوری

باران

میگویند باران که میزند بوی "خاک" بلند می شود …
اما اینجا باران که میزند بوی "خاطره ها" بلند میشود !