3568 Street Name, City Name, United States
880 4343 901 98+ info@barane-eshg.ir

باران

میگویند باران که میزند بوی "خاک" بلند می شود …
اما اینجا باران که میزند بوی "خاطره ها" بلند میشود !

حس هفتم

بنام اون مهربونی که منو دیونه تو کرد و تو رو دیونه دیگری

یک گذر کوتاه از بن بست های سرگشتگی،لاقل از مثل هیچکس و….

به هر عابر غریبه یا آشنایی خواهد گفت که:آدم های آمده و نیامده این دنیا کم کم در کارنامه این زندگی سراسر نشیب و فراز، مهر مردودی نزده اند.امتحان ها را یا باید گرفت یا باید داد.اما افسوس آن کسی که دیروز برگه ام را تا نقطه آخرش با دقت تصحیح میکرد نمی دانم چرا گذرا نمره ام را با مداد سیاه پایین برگه می نویسدو دیگر هیچ.

نمدانم چرا امروز قصه هایی که تلخ است ولی حقیقت است و در آن صحبت از امروز آمده عاشقی و فردای نیامده فارغی است باورم شده است،نمی دانم چرا کسی که با احساسش دست نخورده ترین شیشه های دور دست رویاهای دلم را لرزاند مرا به جرم برتری احساس بر عقل متهم کرد و نمی دانم چراکسی که خودش در پاسخ حرفهایی که تمام ملاک های زندگیم شد،حسادتش را برای رسیدن قشنگ ترین بهانه ها دانست حالا عاقلانه از حسادت، از عشق من ایراد میگیرد و نم دانم چرا همه چیز اوّلش خوب است.

تابستان اوّلش خوب است،گیلاس اوّلش خوب است،عشق اوّلش خوب است و زندگی هم اوّلش.

چرا که هیچ چیز را نه میدانی، نه میفهمی و اگر بدانی چقدر دانستن بد است.

هرگز دلت نمیخواهد که بزر

دلم

دلم که میگیرد به خودم وعده های خوب میدهم،از همان وعده های خوبی که سال هاست به امید تحقق شان تقویم را خط خطی میکنم.

تنهايي…

نه اينکه زانو زده باشم …

نه !!!

فقط تنهايي سنگين است…

حس ششم

بنام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید.

نمی دانم چرا همه تصور می کنند آفتاب را بیشتر از باران دوست دارم.

آفتاب هم خوب است امّا گمان میکنم بیشتر برای گیاهان مخصّوصا گل آفتابگردان و کمی هم برای یخ نزدن و زندگی و گرم شدن

اما باران بیشتر خوب است و برف زیباست نه به اندازه باران، و شاید چون همیشه تخته کلاس ها سیاه بود و برف سفید

اما نمی دانم چرا باز باران از سپیدی بهتر است

گرچه گاهی به خودم می گویم کسی که بخواهد در باران بیاید آن هم بدون چتر بی گمان در برف هم خواهد آمد

اما کی؟

آیا این حس به یک فلسفه قدیمی یا یک تکّه عرفان بشری بر می گردد و چه کسی می آید، و سواری از دور یا به رویای اغلب پسرهایی که سالهاست نه به اندازه من، شاید دیرتر از نوشتن مشق کسی در باران آمد، انتظار شاهزاده ای سوار بر اسب سپید را می کشند که بیشترشان هم هرگز نمی آیند.

چرا آدم ها برای کاری که فقط مال خودشان است هیچ وقت دیر نمی کنند اما اگر خدایی نکرده ذرهّ ای از آن کار به کسی برگردد تا می توانند تاخیر و بگذریم….

شاید خیلی ها هستند که می خواستند خود را جای گمشده من جا بزنند اما آنها بارانی داشتند اما بارانی نبودند.

کسی که چتر دارد کمتر می تواند بارانی باشد، من باران خورده را ترجیح میدهم تنهایی باشد و انتظار و خیال کسی که قرار است در باران بیاید.

این هم یادم هست نمی دانم چرا توی کتاب فارسی من آن کسی که تند آمده بود شاید برای رفتن عجله زیادی داشته و باید می رفته سراغ کس دیگری که دلش مثل من است .

او گفت زندگی رسم خویشاوندیست

                            من می گویم زندگی رسم خویشاوندی نیست  

زندگی اجبار است

                         لاجرم باید زیست

(کسی که راه رسیدن به تو را بلد است اما نام شاعراین شعررا نه)

 

خبرت هست

بـــــــــاران

بـــــــــاران …

بهانــــــــــه ای بود …

که زیر چتــــــــــر من ،

تا انتهای کــــــــــــــــــــــــــوچه بیایــــــــــــــے

کـــــــــاش …

نه کــــــــــــــوچه انتهایی داشت …

وَ

نه بــــــــــاران بند می آمــــد

شوخی.. شوخی…

گاهی ادم یکی را دوست دارد
شیفته ی نگاهش می شود
در خلوت خود
در شلوغی ها به دور از
تمام حرف ها،به او فکر می کند،
به خنده هایش دل می بندد
و با شنیدن اسم او
دست و پای خود را گم می کند…
و لحظه ای که او
لب به سخن باز می کند
مثل بچه ها خیره می شود
در صدای او…
و …آدم گاهی بی دلیل
شوخی، شوخی
عاشق می شود،
عاشق…